My_idol
part {۹}.
حوصله هیشکلی و هیچی رو نداشتم .
پس تصمیم گرفتم یکم به خودم استراحت بدم.
۳۰ مین بعد .....
صدای از پشت در اومد که باعث شد از خواب سبکم بپرم.
مامان : عزیزم؟
خوابی؟
بیا خاله اینات اومدن زشته نبینیشون.
آخه مادر من چه زشتی.
زشت اون پسرشونه که با ده تا دختره😒
ات : باش میام.
اصلا حوصله آرایش و اینا نداشتم.
یه لباس پوشیدم و موهام رو مرتب کردم .
یه کلاه سرم کردم و رفتم پایین.
خاله و شوهر خاله : سلام .🙂
سنگینی نگاه آرمان رو داشتم حس میکردم.
برگشتم باهاش چشم تو چشم شدم.
پررو همینجوری داشت بهم نگاه میکرد،😒😒
خداروشکر که دو هفته دیگه از شرش خلاص میشم.
آرمان : سلام (سرد)
این مرتیکه چرا آنقدر مودیه؟؟؟
اصلا به من چه.😒
ات : سلام (سرد)
احوال پرسی ها تموم شد که مامانم بهمون گفت بریم سر غذا.
حتی سر میز هم آرمان هی نگاهم میکرد.
یعنی با خودش فکر نمیکنه ممکنه معذب کنه یکیو؟؟؟
بعد خوردن غذا تشکر کردم و رفتم سمت اتاقم.
و بعد هم....خوابیدم قاعدتاً......
تقریبا یک ساعتی خوابیدم که بعد بلند شدم و چمدونم رو بستم که اماده باشه.
همه وسایل میکاپ و لباس و اینارو برداشتم.
که دیدم گوشیم رفت رو ویبره.
زینب بود.
ات : الو سلام
زینب : سلام خوبی خانوم میکاپ آرتیست
ات : آره مرسی 👈👉😁
زینب : چه خبر؟
چی کارا کردی؟
ات : هیچی والا چمدونم جمع کردم و ....
زینب : هوم....خوبه.
پس برو به کارت برس. بعدا میبینمت.
ات : باش بوس بای.
خلاصش اینه که شام رو خوردم و اومدم گرفتم خوابیدم.
(خواستم مثلاً طولانی نشه فیک.....)
از پارت بعد تازهههه اصل مطلب شروع خواهد شد.
حمایت خوشگلا 💐 🔥
#فیک
#فیکشن
#رمان
#سناریو
#چندپارتی
#اسمات
#جونگکوک
#ات
#my_idol
حوصله هیشکلی و هیچی رو نداشتم .
پس تصمیم گرفتم یکم به خودم استراحت بدم.
۳۰ مین بعد .....
صدای از پشت در اومد که باعث شد از خواب سبکم بپرم.
مامان : عزیزم؟
خوابی؟
بیا خاله اینات اومدن زشته نبینیشون.
آخه مادر من چه زشتی.
زشت اون پسرشونه که با ده تا دختره😒
ات : باش میام.
اصلا حوصله آرایش و اینا نداشتم.
یه لباس پوشیدم و موهام رو مرتب کردم .
یه کلاه سرم کردم و رفتم پایین.
خاله و شوهر خاله : سلام .🙂
سنگینی نگاه آرمان رو داشتم حس میکردم.
برگشتم باهاش چشم تو چشم شدم.
پررو همینجوری داشت بهم نگاه میکرد،😒😒
خداروشکر که دو هفته دیگه از شرش خلاص میشم.
آرمان : سلام (سرد)
این مرتیکه چرا آنقدر مودیه؟؟؟
اصلا به من چه.😒
ات : سلام (سرد)
احوال پرسی ها تموم شد که مامانم بهمون گفت بریم سر غذا.
حتی سر میز هم آرمان هی نگاهم میکرد.
یعنی با خودش فکر نمیکنه ممکنه معذب کنه یکیو؟؟؟
بعد خوردن غذا تشکر کردم و رفتم سمت اتاقم.
و بعد هم....خوابیدم قاعدتاً......
تقریبا یک ساعتی خوابیدم که بعد بلند شدم و چمدونم رو بستم که اماده باشه.
همه وسایل میکاپ و لباس و اینارو برداشتم.
که دیدم گوشیم رفت رو ویبره.
زینب بود.
ات : الو سلام
زینب : سلام خوبی خانوم میکاپ آرتیست
ات : آره مرسی 👈👉😁
زینب : چه خبر؟
چی کارا کردی؟
ات : هیچی والا چمدونم جمع کردم و ....
زینب : هوم....خوبه.
پس برو به کارت برس. بعدا میبینمت.
ات : باش بوس بای.
خلاصش اینه که شام رو خوردم و اومدم گرفتم خوابیدم.
(خواستم مثلاً طولانی نشه فیک.....)
از پارت بعد تازهههه اصل مطلب شروع خواهد شد.
حمایت خوشگلا 💐 🔥
#فیک
#فیکشن
#رمان
#سناریو
#چندپارتی
#اسمات
#جونگکوک
#ات
#my_idol
- ۱۵۱
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط